خرید بک لینک
بنام خدا كاربر گرامي با سلام و احترام پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم. شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد: http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از http://help.niloblog.com براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي : ads[at]niloblog.com و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي https://www.niloblog.com/abuse.php تماس حاصل فرماييد. با تشكر مدير گروه سايتهاي نیلوبلاگ فردین شهریاری http://ariagostar.com

برچسب: ورود به پرشین بلاگ,رود به پرشین بلاگ,مبدل بلاگفا به پرشین بلاگ, نویسنده: پارسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 11:15

سلام به همه و با عرض معذرت از سبا کوچولوی مامان وقتی به دنیا آمدی فکر کردم چون دو تاتون دختر هستید می تونید یک وبلاگ مشترک داشته باشید ولی به مرور خودمم به این نتیجه رسیدم که آن وبلاگ سایناست و حتی بین حرفامون هم اینو می گیم تا جاییکه صدای سبا کوچولو دراومد پس وبلاگ من کو؟؟؟؟ و ساینا با صراحت گفت من وبلاگ دارم... خیلی ناراحت شدیم و من و بابایی همون روز تصمیم گرفتیم در اولین فرصت برای سبا کوچولومون هم وبلاگ جداگانه ثبت کنیم و لینک خاطراتش را از ابتدا در اینجا بیاریم و خاطرات جدیدش را هم در این خانه مجازی جدید ثبت کنیم.امیدوارم که بتونم موفق بشم و شرمنده دختر کوچولوهام نشم.

برچسب: چرا بعد از قهوه آب میخورند,چرا بعد از اصلاح جوش میزنیم,چرا بعد از سقط باردار نمیشم, نویسنده: پارسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 11:15

 عاشق بلوز و دامن و یا پیراهن با جوراب شلواری هستی ، از هرچی بلوز و شلواره بدت میاد...منم که متنفرم برای هر مناسبتی پیراهن تنت کنم...خلاصه برای رفتن به مهمانی و یا جشن و اداره و مهد کودک ومغازه و...دردسرها می کشم...اوایل در حد تیم ملی ناراحت می شدم و حتی دعوات می کردم ولی اخیرا دارم کم کم باهات راه میام ...با خودم میگم مهم نیست قبلنا راجع به این موضوع با بابایی صحبت کرده بودم ولی قبول نمیکرد که اینقدر تو لباس پوشیدن منو اذیت کنی. تا اینکه... دیروز صبح زود بیدارتون کردم که آماده شیم بریم عید قربان خونه مادرجون...همه فامیل بابایی اونجا جمع بودند ...چشات نیمه باز بودند میگی برای من بلوز ودامن و جوراب شلواری بپوش ،بعدشم برام لاک بزن می دونستم که بابایی هم مخالفه ،آخه تو باغ و لباس اینجوری راحت نبودی... خلاصه به بابایی گفتم امروز تو واسش بپوش... از روی تخت پایین نیومدی تا وقتی همون لباسی که خودت می خواستی ، پوشیدی موهاتم کم کم داره بلند میشه ولی اونقدر یکدست نیستن که راحت پشت سر(دم اسبی) بسته بشن...ولی خودت همیشه به این موضوع اصرار داری و از اینکه موهاتو خرگوشی ببندم ناراضی هستی...درحا

برچسب: این روزا کوکه ساز خوشبختی,این روزا گوزنو سر نمیبرن,این روزا, نویسنده: پارسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 11:15

بنا به قولی که به بچه ها داده بودیم که امسال یک سفر هوایی داشته باشیم و از آنجا که ساینا پرواز با هواپیما را فراموش کرده بود و سبا هم تا کنون سوار نشده بود ، سفر به جزیره زیبای کیش در روزهای پایانی شهریور را مناسب دیدیم ، هرچند تا روز آخر هم بابایی می گفت هوا گرمه و اذیت میشیم ولی بازم منصرف نشدیم و همگی صبح روز دوشنبه به کرمان رفتیم و ساعت یک بعد از ظهر با یک ساعت تاخیر پرواز کردیم و ساعت دو هم کیش بودیم ...اوج گرما رسیده بودیم ...خدا رو شکر معطل نشدیم و سریع راهنمای تور را دیدیم و به سمت هتل راه افتادیم. یه روز صبح با همدیگه (من وساینا وسبا) به سمت پلاژ بانوان رفتیم و کلی از شنا کردن و بازی در ساحل لذت بردین...سبای گلم تو هم دوست داشتی مثل ساینا شنا کنی و چون هنوز کوچک بودی و خیلی جلو نمی تونستی بیایی از بغلم جدا نمی شدی.کمی بهم سخت گذشت و نتونستم خودم حسابی شنا کنم ولی ارزشش را داشت که به شما خوش بگذره ...برای منم واسه سالهای دیگه جا هست که دلی از عزا در بیارم... ظهر به سختی از آب جداتون کردم و خسته و بی حال به هتل برگشتیم. یه روز هم همگی با هم به پارک دلفین ها رفتیم و دیدن دلفین ها

برچسب: سفر به کیش,سفر به کیش با ماشین شخصی,سفر به کیش با پککو, نویسنده: پارسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 11:15

تابستون امسال اولین سالی بود که تو پیش سایناجون به تنهایی تو خونه می موندین و من وبابا هم اداره بودیم .خیلی خوب بود و خدا رو شکر مشکل خاصی نداشتین . حسابی با هم بازی می کردین ،صبحانه می خوردین ، کارهای شخصی خودتونو به تنهایی (دستشویی) انجام میدادین و خرابکاریاتون هم فقط از نوع بهم ریزی خونه و بریز وبپاش اسباب بازیاتون بود ومنم زیاد سخت نمی گرفتم. برای نهار هم خودم حدود یک ساعت پیشتون بودم و با هم نهار می خوردیم و شما رو دوباره تا عصر ساعت 4 و گاهی 5 تنها می ذاشتم و نکته مثبتی که برامون داشت وابستگی زیاد شما به هم بود و حس مسئو لیت پذیری شدیدی که در ساینا بوجود آمد که باید مراقب سبا باشه و من بابت این موضوع خیلی خوشحالم. این روند تا جایی ادامه داشت که یه روز من و ساینا و شما تصمیم گرفتیم اتاقتون رو مرتب کنیم وبه دلیل شاغل بودن مامان اینکار حدود یک هفته طول کشید و در نهایت اتاقی تمیز و مرتب و با دکوراسیونی جدید (بابایی زحمتشو کشید و فقط جابجایی وسایل را داشتیم) تحویل گرفتین ...خیلی خوشحال بودین همین باعث شد تو جمع کردن وسایل اسباب بازیتون هم دقت کنین و ریخت وپاشاتونو مرتب کنید و چون تختا

برچسب: تابستانی که گذشت,سریال تابستانی که گذشت,موضوع انشا تابستانی که گذشت, نویسنده: پارسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 11:15

چقدر حضورم برای تو نازنینم و ساینای گلم کمرنگ شده...این روزا خیلی درگیر کارم شدم و امیدوارم که امسال به خوبی تمام بشه و سال دیگه کمی برام بهتر باشه و بتونم برای شما عزیزانم بیشتر وقت بگذارم. عجیب این روزا درگیر اصطلاحات قلمبه شدی...دیروز بعد از مهد تو ماشین بهم میگی مامان این گوشیمه (جعبه مداد شمعی هاتو خالی کرده بودی و به عنوان گوشی دستت گرفتی ) ...  های وای هم دارم ...  منم هاج و واج شدم و مرتب بهت میگم نمی فهمم چی میگی این های وای چیه؟خلاصه ادامه دادی که بازار هم دارم می خوام بازی نصب کنم...اونموقع تازه گرفتم که منظورت همون وای فای دوست داشتنی هست گلم دایره لغاتت خیلی گسترده  شده و هر روز هم سعی می کنی چیزای جدیدتری یاد بگیری .خوشحالم برات عزیزم

برچسب: وای فای صبا نت,واي فاي سباق المشاهدين,واي فاي سباق, نویسنده: پارسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 11:15

حدود دو سالی هست که با خانواده دوست بچه ها یعنی رها و روشا آشنا هستیم و تو شهرک تقریبا تمام برنامه های سینما و پارک و تئاتر و کافی شاپ و... با هم هستیم و حتی رفت وآمد خانوادگی داریم...این دفعه با هم قرار گذاشتیم که یه سفر چند روزه به قشم داشته باشیم و مامان رهاجون هم مسئولیت همه هماهنگی ها را به عهده گرفت سه شنبه صبح زود ساعت 3 راهی شدیم و تقریبا ساعت 7 صبح ، صبحانه مون رو آن طرف آبهای خلیج فارس در بندر لافت خوردیم و یکروز خوب و به یاد ماندنی در کنار هم داشتیم ... چقدر به بچه ها خوش گذشت و همینطور به ما مادرها و پدرها ... قرار بود تا جمعه با هم باشیم ولی... متاسفانه این سفر خیلی کوتاه شد و دلیلش هم مرگ نابهنگام مادر خاله محبوبه عزیز بود که مجبور شدیم صبح زود چهارشنبه برگردیم و به مراسم تشییع جنازه او برسیم. مادر عزیزی که بعد از مرگش جان چندین نفر را با اهدای اعضای بدنش نجات داد و زندگی دوباره ایی برایش رقم خورد...امیدوارم روحش در کنار حضرت فاطمه شاد باشد و خداوند به فرزندان و همسرش صبر عنایت کند.

برچسب: سفر به قشم,سفر به قشم از رشت,سفر به قشم با ماشین شخصی, نویسنده: پارسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 11:15

مدتها بود که ساینا گله مند بود که چرا سبا کلاس نمیره؟پیش دبستانی نمیره؟ شما می خواهید خواهر من بیسواد باشه و خواهر رها سواد داشته باشه و اونموقع سبا را مسخره می کنند که تو هیچی بلد نیستی؟ من خودم دوست نداشتم ولی بدلایل اصرار ساینا و حتی یه جورایی سبا هم دیگه داشت احساس ضعف میکرد به خاطر اینکه روشاجون دوست و همراه هر روزش به کلاسهای موسیقی ، ورزشی، هنری ،زبان ورباتیک می رفت...من به شخصه آموزش مستقیم کودک زیر چهار سال را قبول ندارم و فکر می کنم زمانی که باید عطش یادگیری داشته باشند با فرستادنشون تو کلاسهای زیر چهار سال همه چیز خراب میشه...شایدم اشتباه می کنم. خلاصه دیروز واسه کلاس بلز ثبت نامش کردم و قرار شد از هفته آینده سبا هم به لیست هنرمندان در حال آموزش سرچشمه بپیوندد. دخترکم برات خوشحالم که بزرگ شدی و مفهوم کلاس و درس و مشق را خیلی زود فهمیدی...امیدوارم همیشه موفق باشی و باعث افتخار خانواده و شهر و کشورمون. دوستت دارم گلم

برچسب: نویسنده: پارسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 11:15

بالاخره بعد از چند ماه موفق شدم برای ثبت عکس آتلیه ای تولدتون پیش خاله نرگس بریم و لحظات ناب کودکی شما را روی قاب عکس ثبت کنم (البته این عکسای دوربین خاله هستن بدون کار روشون)... تولدی که تمش را خیلی خیلی دوست داشتین و حتی میگین سال دیگه هم همین باشه البته نوع مهموناتون می خواین عوض بشه...من هم این تم را خیلی دوست داشتم هم زیبا و رنگارنگ بود و هم بچه ها و مهمونا کلی کیف میکردن

برچسب: نویسنده: پارسا کمالی تاريخ: چهارشنبه 24 آذر 1395 ساعت: 11:15

صفحه بندی